قاموس المُنجِد و واژه‌های معرَّب فارسی در آن

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

استادیار گروه زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد

چکیده

با همة تأثیرپذیری فراوانی که زبان فارسی از زبان عربی داشته است زبان عربی نیز در طول تاریخ چه پیش از اسلام و چه پس از آن، تحت تأثیر زبان فارسی بوده است. لغات و واژه‌های فارسی به زبان عربی راه‌یافته‌است و با تغییراتی در ریخت و آوای کلمه، به شکل و گونه‌ای دیگر در زبان عربی، ادامة حیات داده‌است. از دیرباز که قاموس نگاری در زبان عربی توسط محققانِ زبان عربی مرسوم بوده است تاکنون، توجه به این‌گونه واژه‌ها و احصاء و ضبط این گونه کلمات که در زبان عربی رواج و کاربردیافته‌اند، امری مرسوم بوده است. در پژوهش حاضر، واژه‌های عربی شدة فارسی در فرهنگ لغت المُنجِد جمع‌آوری و بحث شده است که در این مقاله به‌عنوان «مُشت نمونة خروار» تعدادی از آن‌ها گزارش شده است.

کلیدواژه‌ها


مقدّمه

قاموس عربی به عربیِ المُنجِد، تألیف دانشمند و لغوی لبنانی، پدر لویس معلوف، از معروفترین و پر استفاده‌ترین قاموس‌های زبان عربی تألیف شده در قرن بیستم است که در همة کشورهای عربی و نیز ایران، بارها منتشرشده‌است و معرَّف اصحاب علم و دانش است.این اثر در دو مجلد است؛المنجد فی اللغةو الأعلام.

لویس بن نقولا (نیکولا) معلوف مسیحی به سال 1876در شهر زحله لبنان متولد شد و در 1946 درگذشت. ابتدا پدرش او را ظاهر نامید اما بعد که راهب شد، نام خود را به «لویس» تغییر داد. در بیروت و سپس اروپا تحصیل کرد. گفتنی است که ابتدا در مدرسة عالی مسیحیان در بیروت درس خواند. سپس فلسفه را در انگلستان و الهیات را در فرانسه گذراند و بر چندین زبان شرقی و فرنگی تسلط یافت.(زرکلی، الأعلام،5:1984)وی از دانشمندان زبان عربی و از رهبران نهضت تجددخواهی محسوب می‌شود که به مدت سی سال در مجله «البشیر» مقاله می‌نوشت.(معین، 1376: مدخل «زرکلی»)

المُنجِد از جمله فرهنگ‌های خوش دست و سهل‌الوصول است که در بین فرهنگ‌های عربی ِجدید، رواج و رونق زیادی دارد و دارای مدخل‌های بسیار است و دربین دیگر فرهنگ‌ها از نظر محتوا و نیز تعداد مدخل، فرهنگِ برجسته و قابل اعتنایی است. در چاپ‌های اخیر، از نظر رنگ و تصاویر و جدول‌ها و انواع نقشه، کارهای خوبی برای جذا‌ب‌تر شدن، روی آن انجام گرفته است.

دربارة انگیزه تألیف این کتاب، مؤلف می‌گوید که از دیرباز احساس نیاز می‌کرد که کتاب قابل دسترس و سهل‌الوصولی برای دانش‌آموزان مدارس و دانشجویان تهیه‌کند که زیاد هم حجیم و ملال‌آور نباشد و روش فرهنگ‌های غربی را نیز از نظر متد، روش و وضوحِ دلالت، دارا باشد. لذا برای رسیدن به این هدف،شروع به مطالعه و تحقیق در منابع مهم در این‌باره و نیز مشورت‌خواهی با اهل علم و ادب و زبان نمودم و تلاش فراوانکردم و عبارات و جملات استوار و محکم قدما را، جمع‌آوری و فیش‌برداری کردم و کلماتی را که ارزش زبانی بالایی نداشتند، کنار زدم.(الصوفی،288:1986)

روش ترتیب مدخل‌های این قاموس، براساس الفبا و ریشه‌ای است و در هر مدخل، انواع مشتقات مربوط به مدخل مزبور، همراه با شواهدِ زبانی آمده‌اند. ابتدا شکل مجرد کلمه آمده سپس باب‌های مزید و اشتقاقات مختلف و اسم‌های مکان و زمان و اسم آلت و اسم فاعل و اسم مفعول و صفت مشبهه و افعل التفضیل و غیره آمده‌اند. همچنین مؤلف، علائمی اختصاری برای بعضی رموز وضع‌نموده مانند «فا» برای اسم فاعل و «مف» برای اسم مفعول و «مص» برای مصدر و «م»برای مؤنث و «هـ» برای مفعول و غیره.

کتاب برای نخستین بار در سال 1907 تحت عنوان المُنجِد منتشر شد. معلوف در چاپ‌های بعد، تجدید نظرهایی در آن انجام داد. بعداً نیز بخش جدیدی با عنوان فرائد الأدب و الأقوال السائرة عندالعرب را که حاوی امثال است بدان اضافه نمود، همچنین بخش اعلام مربوط به افراد و اماکن جغرافیایی را.

این اثر در هریک از کشورهای اسلامی جداگانه ده‌ها بار به چاپ‌رسیده و در مجموع صدها بار منتشر شده‌است.

گفتنی است در این کتاب، خطاها و اغلاطی در شرح لغات وجود دارد و نیز اِعمال بعضی دیدگاه‌های مسیحیت و غرض‌ورزی‌های شرق‌شناسانه در خصوص مسائلی که با دین اسلام مرتبط است. از این رو مورد نقد پاره‌ای از لغویون قرار گرفته و عنوان شده که از به‌کارگیری منابع اصلی مراجع اصلی عربی، غفلت ورزیده است.(الصوفی،292:1986)

گفتنی است وقتی این قاموس را برای جستجوی واژه‌ای در دستِ مطالعه قرار می‌دهیم کم پیش می‌آید که در صفحه‌ای از آن، متوجه حضور واژه یا واژه‌هایی فارسی که معرّب شده و تغییراتی در آهنگ و ریخت کلمه داده شده نشویم. استقرا و احصای واژگانی از این دست در این قاموس، موضوعی تحقیقی است که راقم این سطور آن را به انجام رسانیده، البته پس از استخراج آن‌ها، بحث درباره اتیمولوژی و ریشة آنها و مقایسه با اصل آن‌ها و بررسی لغوی ِ تغییراتی که در چنین واژه‌هایی حادث شده، آمده است.

بعضی از امتیازات و ویژگی‌های این فرهنگ عبارتند از:

 

اهمیّتی که این قاموس دارد، یکی به لحاظ تازه بودن نسبی آن است که این سبب شده که واژه‌های عربی شده و فارسی‌الأصل بیشتری نسبت به واژه‌های معرب قدیمی که در قاموس‌های قدیمی‌تر مانند لسان‌العرب ابن‌منظور، تهذیب‌اللغه ازهری، قاموس فیروزآبادی، تاج‌العروس زبیدی و غیره در آن راه یابد.

تعداد زیادی از واژه‌های معرب در دیگر قاموس‌های قدیمی هم آمده‌اند اما واژه‌های معرّب دیگری هستند که تازه‌اند و مربوط به دوران بعدی است که در این حوزه، هنوز کار درخوری انجام نگرفته است.

ضبط واژه‌های جدیدی که وارد زبان عربی شده‌اند چه آن‌هایی که عربی‌اند و از طریق اشتقاق، جدیداً ساخته شده‌اند و چه آن‌هایی که از دیگر زبآن‌ها ازجمله فارسی یا زبان‌های اروپایی وارد زبان عربی شده‌اند که قبلا در قاموس‌های قدیمی‌تر نبود.

لویس معلوف، بعضی واژه‌های هندی یا یونانی را ذکر کرده است که ابتدا وارد زبان فارسی شده بودند و از طریق فارسی، وارد عربی شده‌اند که مؤلف به این سابقه اشاره نکرده است.

واژه‌های معرب فارسی و دخیل را غالباً آورده است و به فارسی بودنِ اصل واژه‌ها در اکثر موارد، اشاره‌می‌کند، لیکن بعضی را نگفته است که به احتمال فراوان نمی‌دانسته اما فارسی بودن اصل آن‌ها امر مسلّمی است.

اشتباهاتی هم در شناساندن هویت بعضی واژه‌ها دارد، مثلا:در مورد واژة «إبریز» یا «جِص» که ریشة فارسی دارند می‌گوید «یونانی» است!

در بخش لغات، گاه واژه‌هایی را که مربوط به حوزه اَعلام است مانند أهواز یا بغداد و... را آورده است حال آنکه جداگانه نیز بخش اعلام را دارد و می‌بایست این قبیل کلمات در آنجا می‌آمد.

لویس معلوف آثار دیگری هم دارد از جمله:تاریخ العلم عند العرب.

اکنون نمونه‌هایی از واژه‌های فارسی معرّب که در المُنجِد لویس معلوف آمده می‌آوریم:

الإبریسم و الإبریسَم: الحریر (فارسیة)

در زبان عربی کلمه‌ای بر وزن«أفعیلَل» وجود ندارد. در تعریب اَبریشم را به این وزن برده‌اند و حرف «ش» را هم به «س» تبدیل کرده‌اند مانند نیسابور. مخفف آن به شکل بریسم و بریشم نیز کاربرد داشته است و ابریسمی صفت نسبی است. این واژه در فارسی میانه «بَریشَم» بوده استEncyclopaedia iranica,V1. P 229))

الإبریق: ج أباریق: إناء له عروی و فم و بُلبُلة (فارسیة)

این واژه را عربی شدة آبریز دانسته‌اند. برظرف دارای دسته اطلاق می‌شود و به تاس حمام و دَلو هم گفته‌می‌شود. این‌کلمه از فارسی به عربی رفته و از آن طریق به زبان‌های اروپایی راه‌یافته‌است؛ در فرانسویbrac  و در ایتالیایی braca شده‌است.(التونجی، 5:1998) گونة دیگر تعریف این واژه «إبریج» است. این کلمه سیزده بار در قرآن کریم به‌کار رفته‌است همچنین در شعر شاعران عصر جاهلیت همچون أعشی، سلامـﮥ بن جندل، عنتره، عدی بن زید وعلقمه آمده است. (آذرنوش، 122:1374)

الإبزیم و الإبزام ج أبازیم: شیءٌ من معدن یقوم مقام العروة یکون فی أحد طرفیه لسان یدخل فی الطرف الآخر. یقال: «انشب الإبزیم» (أی بکّله) (فارسیة).

این واژه فارسی و معرب است به معنای زبانة پیش‌بند؛ زبان مانندی که در یک سرِ کمربند باشد و در حلقةسر دیگر گردد. ( دهخدا، ذیل واژه) بزیم که بزائم جمع آن است گیره‌هایی است که زنان، حَیک یا حائک خود را – که نوعی پوشش است_ با آن‌ها به هم متصل می‌سازند. به معنای گیره یا حلقة مقابل آن است.(دُزی، 145:1359) اِبزیم یا اِبزین درع که زُرفین هم گفته می‌شود.( خفاجی،34:1352)

الأخُور: الإسطبل (فارسیة).

الآذریون: جنس زهر من المرکبات الانبوبیة، برتقالی اللون، یکثر علی شواطیء المتوسط. یزرع فی الحدائق.

آذریون بر گل زرد رنگی اطلاق می‌شود که دارای کرک یا پرزهای سیاه است. ایرانیان آن را خجسته می‌دانستند و در خانه‌هایشان نگه می‌داشتند. خوشبو هم نیست.

(فیروزآبادی، بی تا: ذیل واژه « الحانیة»)

آذریون فارسی است و از (آذر + گون) ترکیب یافته است. نام دیگر آن در فارسی «گلیم شوی» است. در شستن پارچه‌های پشمی خاصیت سفیدکنندگی دارد.

 (بیرونی،31:1370)

علت نامیدن آن، شباهت آن است به رنگ آتش. (نصرعلی،25:2001) این واژه در بُندهشن به شکل «آدور گونَگ» آمده است. (بهار،28:1345)

أُرجُوان(مدخل ارجن): شجرة صغیرة الحجم من فصیلة القرنیات، زهرها وردی یظهر فی مطلع الربیع قبل الأوراق. صبغ أحمر ...

ابن منظور در لسان‌العرب ذیل مدخل«رجا» نوشته است: أرجُوان معرّب أصله أرغوان بالفارسیة فأعرب و هو شجر له نَورٌ أحمر و بعد شعر عمروبن‌کلثوم از شعرای عهد جاهلی را، شاهد گرفته است:

           کأنّ ثیابنا منّا و منهم                خُضبن بأرجوان أو طُلینا

عمروبن‌کلثوم یکی از صاحبان معلقات سبع است. آمدن این واژه در شعر او، نشان می‌دهد که واژه پیش از اسلام به زبان عربی رفته است. یکی از تغییرات در تعریب، تبدیل حرف «غ» به «ج» است؛ نمونة دیگر کلمه «مَرج» است به معنی باغ و سبزه زار که معرب «مَرغ» می باشد که ترکیب مرغزار را درفارسی داریم.

الأستاذ: ج أساتذة و أساتیذ: المعلم|| المدبّر|| العالم|| کبیر دفاتر الحساب (فارسیة).

شکل پهلوی آن به صورت «اوستات» در مینوی خرد، به‌کار رفته‌است. (تفضلی،64:1348)

الإستارج أساتیر: فی العدد أربعة || فی الوزن: أربعة مثاقیل و نصف (فارسیة)

ابن منظور نیز این واژه را ذیل مدخل«ستر» آورده‌است و اشاره‌کرده که فارسی است. توضیح اینکه این واژه، معرب چهار فارسی است و در شعر قدیم عربی هم به‌کار رفته است. گاه در تعریب واج «چ» به «س» تبدیل شده است چنان‌که در تعریب چهار به «استار» می‌بینیم. ( محمدی ملایری،373:1379)آذرنوش (129:1374) نوشته است: در پهلویstyr است که ممکن است خود از یونانیstaterاخذ شده باشد. بعید نیست که از ریخت پهلوی آن، وارد زبان عربی شده باشد.

الإستبرق: الد